کاش یارای گفتنی باشد ...
آخر هفته را با بچه های داروخانه شمال بودیم
گاهی اتفاقات ساده تر از آنند که ما تصور میکنیم
+ زانتیای سفید
سخت گذشت ....
نارضایتی پدر را عرض میکنیم.
بعد از ۳ سال بالاخره سری به درکه هم زدیم اما ...
چرا بعضی از "چرا"ها همیشه چرا میمانند ؟
+ امشب هم که مراسم نامزدی برادر گلمان است
ارتباط با این دوستان جدید کلا حال و هوایمان را عوض کرده
+ کوه دار آباد
انتخاب تنهائی برای گریز از یک مشکل ، همیشه دلیلِ ضعف است ؟
" اگر من بخشی از افسانه تو باشم
روزی باز خواهی گشت "
قسم به حرمت سکوتم که این دل هنوز به سوی
قبله نگاهت نماز عشق به جا میاورد ...
وای که اگر تکلیف این خانه کذایی روشن شود
آنوقت چه کارها که بکنیم چه آتشها که بسوزانیم !
+ بی پولی ‚ بچه های یونی
اینکه هنوز منتظریم را نمیتوانیم پنهان کنیم که
اینکه لحظه لحظه هامان پر است از آن حضور خالی را
اینکه باور داریم عاقبت به آنچه که میخواهیم میرسیم را
حسی غیر قابل وصف است ...
فردا را با دوستان جدیدمان داریم میرویم شمال
میدانیم تجربه خوبی خواهد شد .
یوسف گم گشته باز آید به کنعان ، من مطمئنم !
"وقتی همه یک جور فکر میکنند معلوم میشود که هیچ کس نمی اندیشد"